روى گونسالس دو كلاويخو ( مترجم : مسعود رجب نيا )

254

سفرنامه كلاويخو ( فارسى )

آورديم و پس از مدتى آن بزرگان كه ما را راهنمايى كرده بودند به همان سايبانى كه اول در آنجا نشسته و منتظر مانده بوديم بردند . اين شاهزادهء جوان چنان كه ديديم بشيوهء تاتاران جامه‌اى بسيار فاخر برنگ آبى از ابريشم زيتونى * ( چين ) كه بر روى آن دواير زرينى مانند چرخهاى كوچك گلدوزى كرده بودند بر تن داشت . اين دايره‌ها همه پشت و پيش و سينه و شانه‌ها و آستينهاى او را پوشانده بود ، بر سر وى كلاهى آراسته بگوهرها و سنگهاى گرانبها بود كه بر نوك آن يك لعل بدخشان ديده ميشد . مردمى را كه در آنجا بر گرد او ديديم بسيار احترام آن شاهزاده را داشتند . هنگامى كه در آنجا حضور شاهزاده بوديم ، دو تن كشتىگير نمايش ميدادند و شاهزاده را سرگرم ميداشتند . اين كشتى گيران جامه‌اى چرمين بتن داشتند همچون نيم تنهء بىآستين . چون كشتى گرفتن آغاز كردند چنين به نظر ميرسيد كه هيچكدام بر ديگرى پيروز نميشود . اما دستور دادند تا كار را تمام كنند . ناگهان يكى از آنها رقيب خويش را به زمين زد و او را مدت مديدى همچنان نگاه داشت و نگذاشت برخيزد . زيرا اگر برميخاست نشانهء آن بود كه زمين خوردن او شكست واقعى نيست . در همانروز همهء سفيران خارجى مقيم آنجا آمدند و به نوهء تيمور اداى احترام كردند . چنان كه ديديم وى جوانى بود در حدود بيست و دو سال ، رنگش زرد تيره بود و ريش نداشت . چنان كه بما گفتند وى لقب فرماندارى هند كوچك را دارد ، اما اين با حقيقت مقرون نيست ، زيرا آنكه اينك سلطان بومى هندست مردى مسيحى است ، كه نامش فلان و فلان است كه من آن را نمىدانم * . چنان كه بعدها بما گفتند پايتخت هند دهلى است و پادشاه آنجا با تيمور كه چند سال پيش به آن كشور حمله‌ور شد جنگيد . پادشاه هند در آنزمان سپاهى بسيار انبوه داشت و گذشته از مردان جنگى بيش از پنجاه فيل جنگى داشت كه همه غرق در اسلحه و از آن گونه فيلانى بودند كه عاج آنها